ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
602
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
سنجر الشجاعى به نيابت دمشق فرستاد . سلطان پس از اين اعمال به مصر بازگرديد و علم الدين سنجر الشجاعى را از بند برهانيد . علم الدين يك سال پس از آزادى بمرد . آنگاه سلطان سنقر الاشقر را گرفت و بكشت و چون امير بيدر به برائت لاچين گواهى داد او را آزاد كرد . در سال 691 ابن الاثير [ تاج الدين احمد بن شرف الدين سعيد بن شمس الدين محمد الحلبى الكاتب ] [ 1 ] درگذشت و پسرش عماد الدين ايوب جانشين او شد . ايوب را الملك المنصور قلاون در آغاز فرمانرواييش به زندان كرده بود و الملك الاشرف پس از سيزده سال كه در زندان گذرانيد آزاد كرد و او را به جهت مجالست خود و شورا برگزيد . هم در اين سال قاضى فتح الدين محمد بن القاضى محيى الدين عبد اللّه بن عبد الظاهر صاحب ديوان انشا و كاتب سر درگذشت . او را در نزد سلطان و پدرش مكانتى عظيم بود و جاى او را تاج الدين [ 2 ] احمد بن الاثير الحلبى [ 3 ] گرفت . از فتح الدين بن عبد الظاهر پسرى ماند به نام علاء الدين على . سلطان نعمت خويش بر او نيز ارزانى داشت . و او را در زمرهء كاتبان خويش درآورد . سلطان محرم سال 693 به قصد شكار به جانب صعيد رفت . نايب خود بدر الدين بيدرا را در قاهره نهاد و رفت تا به قوص رسيد . شمس الدين بن السعلوس نيز در خدمت او بود . گروهى نزد سلطان سعايت كردند كه بيدرا را در صعيد مزارع بىحساب است . سلطان از انبارهاى او ديدار كرد . در نظرش بسيار آمد . بيدرا از اين حال بيمناك شد . چون سلطان به قاهره رسيد برخى از اقطاعات او را از او بازپس گرفت و بيدرا همچنان ميان بيم و اميد مىزيست . هدايا و تحف بسيار چون انواع خيمهها و اسبان رهوار و جز آنها به سلطان تقديم داشت . و اللّه اعلم . حركت سلطان به شام و صلح ارمن و درنگ او در ييلاق و ويران شدن شوبك سلطان الملك الاشرف خليل در سال 692 به شام رفت . بيدرا نايب خود را پيشاپيش با لشكر بفرستاد و خود عنان مركب به جانب كرك كج كرد و چندى در آنجا درنگ نمود و به اصلاح امور آن پرداخت و بازگرديد . آنگاه راهى شام شد . در آنجا رسول فرمانرواى سيس نزد او آمد و خواستار صلح شد . و اين شرط بپذيرفت كه بهسنا [ 4 ] و مرعش و تل حمدون را بر مسلمانان واگذارد . بر اين پايه پيمان صلح بسته شد و سلطان آن قلعهها را تصرف كرد . اينها
--> [ ( 1 ) ] افزوده از : النجوم الظاهره ، ج 8 ، ص 34 . [ ( 2 ) ] متن : فتح الدين . [ ( 3 ) ] متن : الحلى . [ ( 4 ) ] متن : تهسنا .